هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است/پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است/ چه اهمیت دارد؟/ گاه اگر میرویند/ قارچهای غربت؟


Admin Logo
themebox Logo




تاریخ:دوشنبه 29 آبان 1396-07:33 ق.ظ

نویسنده :هدی

غم سرطانی

خدایا مغرورم
مغرورم به لطف شما...
امان از غرور که مثل آتشی تمام طنابهای اتصالم به شما رو میسوزونه...
خدایا ترسم از غرور به جاش، اما از خوشحال بودن هم میترسم
چی شد که به اینجا رسیدم؟ چی شد که عوضی شدم و برخلاف نظام خلقتتون از شادی کردن ناراحتم، میترسم...
خدایا عقوبتم نکن، اینها همش از ضعف منه.
از ضعف منه که چیزهایی که دوست دارم و بهم میدین رو باهاش حال میکنم و چیزهایی که بهم میدینو دوستشون ندارم باهاشون غصه میخورم. این مریضی، این غم، این ماجراهام رزق من بود، باید میبود ولی من ازشون زجر کشیدم و به خاطر زجر کشیدتم ازتون عذر میخوام....
عذر میخوام که چشمهای بی بصیرت من پوسته ظاهری زندگی رو میبینه و ناتوانه از دیدن اصلهای عالم...
خدایا شرمنده ام ...
شرمنده ام که در خوشی هم زجر میکشم، در ناخوشی هم همین طور
شرمنده ام که هر اتفاقی میفته، چه خوبش چه ناخوبش من میترسم...
شرمنده ام...


نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 15 آبان 1396-07:59 ق.ظ

نویسنده :هدی

به نام حضرت دوست

بسم الله الرحمن الرحیم
خدایا چقدر دنیایت پر است از قاعده و قانون! من چه طور این همه سال بدون توجه به قواعد زندگی، زندگی کردم. مثل اینکه سالهاست که فکر میکنم در حال زندگی هستم.
بشر بعد از سالها فهمید که هر آنچه بر زبان و فکر جاری میشود منبع انرژیست، اثر دارد و شما هزار و چهارصد سال پیش از زبان محمدتان به ما مردم گفتید کارتان را با بسم الله آغاز کنید، نه با خود الله، بلکه با نام الله.
چرا؟
شاید چون انرژی انجام هر کاری در این دنیا از جایی تامین میشود، و چه منبعی پایدارتر و بی عیب و نقصتر از خدا.
قاعده نام تو را تازه فهمیدم. بسم الله الرحمن الرحیم.


نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 14 آبان 1396-08:32 ق.ظ

نویسنده :هدی

بادبادک

بسم الله الرحمن الرحیم
خدایا، تنها و تنها ولی من شما باش. بگذار بادبادک وجودم تنها به یک نخ متصل باشد و آن شما باشی. من بالا رفتن میخواهم، پرواز میخواهم، حتی بالاتر از ابرها بودن میخواهم.
در آیت الکرسیت خواندم الله ولی الذین آمنوا، کمی جلوتر خواندم والذین کفروا، اولیائهم الطاغوت... و چقدر دردناک است عاقبت الذین هایی که بادبادک وجودشان به جای تنها یک ولی، به اولیا، به هزاران ولی متصل است. 
بادبادکی که از هر طرف کشیده میشود، به هر طرف جذب میشود، کی بالا میرود؟ و اصلا بالا رفتن چه میداند؟
بگذار بادبادک دستت باشم خدا.
زیباترین اتفاق عالم بادبادک شما بودن است.


نظرات() 

تاریخ:شنبه 13 آبان 1396-07:02 ب.ظ

نویسنده :هدی

هبوط

بسم الله الرحمن الرحیم
خدایا چیزهایی شنیده ام از هبوط شیطان از عرش. 
کسی که تلاشها کرد، پله پله زحمت کشید، بالا رفت، بلند شد، آقا شد، ارباب شد، محبوب وعاشق و معشوق شد، با یک اشتباه، تنها و تنها یک اشتباه،........هبوط کرد.
و فرق است بین هبوط و نزول که هبوط تنها به معنی پایین آمدن نیست، هبوط یعنی افتادن، با شدت از بالا به پایین افتادن، با تحقیر افتادن و نزول یعنی آرام و آهسته و شاید هم با اکرام به پایین آمدن...
خدایا، شیطانت را از بلند بالایی عبادتت با شدت به پایین انداختی، آن هم تنها با یک اشتباه! چقدر وزن اشتباهها متفاوت است!!
....
و حالا شیطان فرصت خواست، برای هبوط تک تک بنده هایت.
 وقتی پایین پله هایی، تنها کمی شیطان نگاهت میکند...
اما تا دو پله بالا میروی شیطان خیره میشود در تو، چرا؟
زخم خورده ای که به خاطر سجده نکردن بر من بنده به شدت به پایین افتاد، تا هبوط مرا نبیند دست بردار نیست..
ای دل، سینه سوخته شیطان از حقارت هبوطش علت اصلی دشمنی صاحبش با توست و تا طعم تلخش را به تو نچشاند دست بردار نیست.
پس مواظب باش دل من. پله ها را آرام و محکم طی کن که هر چقدر ارتفاع بیشتر شود انگیزه رانده شده برای تکرار تجربه اش در تو بیشتر میشود.
و من بی تو ای دل، چه کنم؟


نظرات() 

تاریخ:شنبه 13 آبان 1396-07:18 ق.ظ

نویسنده :هدی

من و همه آدمها

بسم الله الرحمن الرحیم
خدایا به خاطر همه نعمتهایی که به من و همه آدمهای روی زمین دادید ازتون ممنون
خدایا به خاطر همه گناهانی که من و همه آدمهای روی زمین انجام دادیم ازتون عذر میخوام.
خدایا به خاطر دعاهایی که من و همه آدمهای روی زمین داریم و به سببشون بوی شما توی زندگی هامون میپیچه شکر.
خدایا به خاطر دعاهای که من و همه آدمهای روی زمین داریم و شما مهر استجابت روشون نزدین ملتمسم.
خدایا برای شفای خودم و همه آدمهای بیمار دنیا ازتون درخواست دارم.
خدایا من و همه آدمهای این دنیا افتخار مخلوقیت شما رو داریم، پس تاج بندگیتون رو به لطف خودتون بر سر من و همه آدمها قرار بدین...


نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 8 آبان 1396-06:31 ق.ظ

نویسنده :هدی

خدا و آدم


⇜پس از آفرینش آدم
خدا به او گفت :

 نازنینم آدم ...
باتو رازی دارم
اندکی پیشتر آی ...

 آدم آرام و نجیب آمد پیش
زیر چشمی به خدا می نگریست ...
محو لبخند غم آلود خدا ...
دلش انگار گریست

( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید)

نازنینم آدم ...
یاد من باش ، که بس تنهایم

بغض آدم ترکید

 به خدا گفت :
من به اندازه ی گلهای بهشت ...
نه! به اندازه عرش...
نه...نه... من به اندازه تنهاییت ای هستی من ...
دوستدارت هستم

آدم ، کوله اش را برداشت ...
خسته و سخت قدم بر می‌داشت ...
راهی ظلمت پر شور زمین

 زیر لبهای خدا باز شنید ...
نازنینم آدم ...
نه به اندازه تنهایی من ...
نه به اندازه عرش ...
نه به اندازه گلهای بهشت ...

که به اندازه یک دانه گندم
 تو فقط یادم باش

نازنینم آدم ... نبری از یادم 


نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 7 آبان 1396-12:52 ق.ظ

نویسنده :هدی

آرام

آرام باش قلب تپنده من، ضامن زندگی من، مخزن فرستاده های خداوند برای من. آروم باش تمام هستی من...
اگر تو نتپی، منی وجود ندارد.
آرام باش و بگذار زندگی کنم. من زندگی را دوست دارم. اجازه بده به آرزوهایم برسم، حتی کمی دیرتر. 
آرام باشید چشمان من، اینقدر بی تابی برای چه؟ 
اگر قلبم میتپد و البته تندتر از قبل، بگذارید به حساب ذات تپنده اش، او میتپد تا خون بیشتری به بدنم برساند تا شاید بیشتر بفهمم زندگی جریان دارد...
اما شما آرام باشید. انقدر نبارید که دنیا دنیا قطرات شفاف و زلال شما هم نمیتواند با تقدیر بجنگد، پس خود را بیهوده خسته نکنید. آرام باشید. خواهش میکنم در این راه سخت توانی بگذارید برای همراهی با من...
ای دل، کمی آرامتر بسوز تا تمام نشوی و بی دلم نگذاری...
انسان بی دل بودن را نمیخواهم، دلی میخواهم به بزرگی تمام امتحانات سخت خدا، پس کمتر بسوز که امتحان خدا همیشه هست و البته همه شان نقطه پایانی هم دارد...


نظرات() 

تاریخ:شنبه 29 مهر 1396-10:38 ب.ظ

نویسنده :هدی

آرزوی دیدنی

بسم الله الرحمن الرحیم
قطعا علتی داره، اما من نمیدونم. نمیدونم چرا وقتی آرزوی داشتن چیزی رو دارم اطرافم پر میشه از آدمهایی که آرزوی نرسیده من توی دستاشونه.
قطعا علتی داره.
و تنها منم که نمیدونم اون علت لازم چیه.
در کنار اون ندانستن یک چیز رو خوب میدونم. این که از خواستنهای متمادی، نرسیدن و نرسیدن و نرسیدن و تهش رسیدن خسته شدم. این دنیاله خواسته های من تمومی نداره. مثل رهگذری شدم که صاحب مغازه یه پرتقال شیرین داده دستش. خوردم و خوشم اومد، باز هم اومدم و نگاهم به دست صاحب مغازست که کرمش پرتقالی رو توی دستم بذاره، غافل ازینکه صاحب پرتقال اونو داد دستم تا شیرینیشو بفهمم و برم سراغ اصل پرتقالها، بهم داد تا برم تو و یک کیلو دو کیلو یه جعبه پرتقال بخرم. بخخخخرم. نه اینکه فقط و فقط به بخشش صاحب چشم بدوزم...
خدایا اینجاا توی حرم رضای راضیت نشستم و دنبال اون اصله ام. دنباله اون خرید بزرگ، دنبال طعم شیرین پرتقالی که تموم نشه....
گرچه هر چقدر هم که تلاش کنم بازم نیازمند صفت لطفتونم، اما از گدا بودن خسته ام. گدای یک دونه پرتقال مجانی ...
هدی!
نگاهت رو بردار
از تمام ظواهر کمی زیبا، زیبا و بسیااار زیبا. نمیدونم قدم بعدی چیه، فعلا قدم اول رو بردار. نگاه. فکر دست دلت همه رو از زیبایی ها نگه دار، فقط ازشون لذت ببر. همین. محوشون نشو. دلتون به خاطرشون نلرزون، هیییچ چیز از داشته هات رو هیییچ چیز، فدای زیبایی محسور کننده این دنیایی نکن.
شروع کن، یک قدم باتو
تمااااام گامهای مانده اش با او!


نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 2 مرداد 1396-01:32 ب.ظ

نویسنده :مهری

تلخ ترین حس

تا حالا شده از دست خودتون عصبانی باشین؟وقتی از خودت عصبانی هستی یعنی "پشیمونی"یعنی یک جایی عنان من وجودت از دستت خارج شده،یک جایی اونی نبودی که باید باشی و چقدر سوزانه این حس

"پشیمونی":

به نظر من با همه حس های دنیا فرق داره،با ناراحتی،خشم و غصه و...تو همه حس ها میتونی به خودت حق بدی،میتونی بالاخره خودت رو یک جوری اروم کنی یا حتی برای اروم شدنت از همه دنیا طلبکار باشی ولی وای از پشیمونی...که از عمق وجود میسوزونتت و هیچ چاره ای نداری،تو این مواقع از ته دل ارزو میکنی که اختیار دار زمان باشی و بتونی لحظه ها رو  با بالاترین سرعتی که وجود داره به عقب برگردونی و باز هم افسوس...که زمان حتی با پایین ترین سرعتی که وجود داره هم به عقب بر نمیگرده و تو میمونی و حجم عظیم لحظات پر حسرت بی بازگشت...همون لحظه هایی که گرچه در واقعیت به عقب بر نمیگرده ولی توی ذهن تو هزاران بار مرور میشه و تو رو حسرت زده تر از قبل به جا میزاره و تو دوست داری با یک کنترل ذهنتو خاموش کنی

تلخترین حس دنیا به نظر من پشیمونیه،این که یکی از اسم های روز قیامت "یوم الحسره "ست ادمو میترسونه خیلییی زیاد...

خدایا وقت مواجه شدن با این حس هیچ چاره ای وجود نداره،هیچ جایی ادمو اروم نمیکنه،هیچ کسی مرهم برای لحظه های سوزانت نیست جز تو،تنها مامن امن این لحظه ها تویی و اغوشت و نگاه مهربونت که همیشه راه رو برای ادم باز میزاری و همیشه و در هر شرایطی وجودت و یادت و مهربونیت به ادم ارامش میده

حتی اگه تو اوج تجربه تلخ ترین حس دنیا باشی یک چیزی ته دلت بهت میگه همه چیز قابل جبرانه فقط اگه او بخواد،تمام لحظه ها قابل پاک شدنه فقط اگه او بخواد،همه چیز درست شدنیه فقط اگه او بخواد ...حتی وقتی پشیمون میشی از کردت،اونو به عنوان اینکه نصف راه و مهمترین قسمتشو رفتی ازت قبول میکنه و با نگاه مهربون و بخشندش بهت امید میده برای ادامه راه

ولی وای از روزی که پشیمونی هیچ فایده ای نداشته باشه...و اون روز نگاه خدا از پس همه پشیمونی هات نه با مهربونی که با ناراحتی بهت دوخته شه و تو مطمین باشی که اینجا ته خطه و دیگه فرصتی نیست...وااااااای از اون روز

خدای مهربون و قشنگم کمکمون کن که لحظات پشیمونی زندگیمون صفر شه...صفر صفر....



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 1 مرداد 1396-11:50 ب.ظ

نویسنده :هدی

دل نوشته سوم: دردم از او هست و درمان نیز هم

امروز داشتم یه سخنرانی گوش میدادم، آقاهه میگفت سوالی که خیلی دونستنش توی زندگیمون به درد میخوره اینه که آیا خاصهای خدا مثل انبیا هم میترسیدند؟ ناراحت میشدند؟ غمگین میشدند؟ و جواب مهمش اینه که بعله، خاصهای عالم هم گاهی میترسیدند و گاهی غمگین میشدند، اما فرقشون با عامهای عالم مثل ما در این بود که روی ترس و غمشون ایست نمیکردند، ترسشون یا غمشون نقطه توقفشون نبود، پیامبر هم وقتی پسرشون رو از دست دادند مثل هر پدر دیگری ناراحت شدند و برای فرزند ناکامشون گریه هم کردند اما روی غم از دست دادن پسرشون ایست نکردند، غم رو کناری گذاشتند و به زندگیشون مثل قبل ادامه دادند. برداشت خود من این بود که آدمهای بزرگ راه رو گم نمیکنند هرچقدر هم سر راه مانع باشه گیر و گور باشه زخم و درد باشه، شاید اگر دردی که حضرت علی از فراق حضرت فاطمه کشیدند رو هیچ انسانی نتونه حتی توصیف کنه، اما آیا ایشون بعد از فوت همسرشون جور متفاوتی از قبل زندگی کردند؟ آیا راه علی بی فاطمه با راه علی با فاطمه فرقی داشت؟

چقدر خوبه که آدم انقدر راه زندگیش رو درست انتخاب کنه که هیچ وقت بهش شک نکنه و چقدر شیرینه که توی راه درستش محکم بایسته.

اون آقا میگفت حتی روی شکهاتون هم توقف نکنید، یعنی انگار منظور اینه که اصلا توقف نکنین، انگار قوانین فیزیک در عالم فرافیزیک هم کاربرد داره، همونجور که تمام عالم حتی ریزترین و ساکنترین ذرات عالم هم در درون خودشون در حرکتند، انسان که فرای تمام فیزیکهای عالم تعریف شده حق سکون نداره، شاید جهنمیان همین انسانهای ساکن باشند... شاید

چقدر سخته که ظواهر زندگی رو از روی مسیرت کنار بزنی و تماما حقیقت ببینی و نگاهت فقط و فقط به مسیر باشه.

اما اگر نشدنی بود، خداوند اون رو «باید» زندگی ما قرار نمیداد.

خدایا از دردهای جسمانی که بهم دادین ممنونم، چون درمانهایی که برام میفرستین رو خییییلی دوست دارم. خیییلی.



نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 28 تیر 1396-03:50 ب.ظ

نویسنده :هدی

دل نوشته دوم: آلزایمر

نمیدونم حکمت خداوند چی بود که ما آدمها رو اینجوری آفریدند، که خودشون فرمودند شما کسانی هستید که تا سختی ای بهتون میرسه فکر میکنید دیگه هیچ وقت روی آرامش رو نخواهید دید و تا خوشی بهتون رو میکنه فکر میکنید هرگز سختی ای به سمتتون نخواهد آمد.

حتما وقتی خداوند این جوری میگن یعنی چیز خوبی نیست و ما آدمها نباید اینجوری باشیم. کاش میشد توی قایق توکل نشست و موتور رو خاموش کرد، بعدش اگر طوفانم بشه، کشتیت که محکم باشه نگران نیستی و چشم انتظار فردای آفتابی هستی، حتی همون فردای آفتای هم برای شب طوفانی آماده ای.

و البته چقدر این کار سخته...

بگذریم.

من روز به روز رنگ به رنگ میشم، گاهی خوب خوبم و گاهی بد بد، گاهی خیالم راحته و گاهی بسیار کلافه، گاهی دلم تنهایی میخوادو گاهی دوست دارم هزززار نفر دور و برم بپلکن. اما همه اینها برای ساخته شدن منه.

کسی میگفت نه ماه بارداری تنها زمان برای شکل گیری یک بچه نیست بلکه زمان برای شکل گیری انسانیه به نام مادر.

و چه صدایی قشنگ تر از ضربان تند قلب موجود دو سانتی ای که امکان مادر شدن رو به آدم میده.

خدایا من و عزیزان و دوستانم رو لایق بهشتی کنید که زیر پاهامون قرار بگیره.

الهی آمین.



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 27 تیر 1396-08:43 ق.ظ

نویسنده :مهری

...

بعضی از روزا تو زندگی هست که هیچ رقمه نمیشه معناشون کرد،از هر طرف که میخونیشون باز ناخواناست..

اومدم اینجا و دیدم که نوشتی،از لحظه های پر اضطراب این روزا و خیره شدنهات به سقف گچی اتاق،از ترس ها و ارزوهات،از امتحان و توکل...نمیدونم چی باید بگم تا اروم شی؟نمیدونم چجوری میتونم یکم از لحطات سخت این روزاتو شریک شم؟؟؟

شاید اگر بدونی چشای منم یک روزایی خیره مونده اروم شی،اروم به اینکه تنها نیستی،شاید اگر بگم هدی میدونم چقدددددر سخته،اروم شی،اروم به اینکه یکی حالتو با تمام وجود درک میکنه،شاید اگر بدونی بعضی از لحظات منم تا چه ححححد کش میومدن،اروم شی،اروم از اینکه یکی طعم تند و سوزان لحظه هاتو چشیده...و تنها نیستیم من و تو ...که هزاران هزار ادمی که رو این کره خاکی پا گذاشتن و زندگی رو تجربه کردن باهاش اشنان...به قول خودت این نیز بگذرد...شاید حتی قشنگه اگر دلمون قرص وجودش باشه...

از ورای این فاصله همه دلگرمی های دنیا رو به قاصدک پیغام رسون میسپارم تا با پیک نسیم به دستت برسونه،پس از این به بعد هر جا قاصدک دیدی،یا نسیمی رو اون تخت چوبی صورتتو نوازش کرد بدون از طرف منه که میخواد لبخند رو لبت ببینه و شادی تو دلت

امیدوارم ارزوی قشنگ این روزات براورده شه،امیدوارم خیره شدن به سقف سفید اتاق تو رو به رنگی ترین دنیایی که میشه داشت پیوند بزنه]امیدوارم بچه ی یکی از بهترین مامانای دنیا هر چه زودتر به دنیا بیاد،و از ته دلم ارزو میکنم شب طولانیت سحر شه و سفید...سفید سفید

 

 



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 13 تیر 1396-10:52 ق.ظ

نویسنده :هدی

دل نوشته یکم: سر خط

سلام ای صبح روشن زندگی.

تصمیم دارم از امروز سرشار از امید باشم، حتی اگر بدترین اتفاقهای منتظره یا غیر منتظره دنیا برام رخ بده.

میخوام از امروز به ذکر الله قلبم رو آروم کنم، که خدایی که لایق پرستشه بی اذنش برگ از درخت نمی افته، بچه ماهی یک سانتی ته دریا بی روزی نمیمونه، آفتاب طلوع نمیکنه و ...

با خودم که فکر کردم به این نتیجه رسیدم آدم وقتی چیزی رو توی زندگی نداره و برای داشتنش دعا میکنه خیلی راحت تر میتونه توکل کنه، چه خداوند بهش چیزی رو که میخواد بده و چه نده، یه امیدی ته دلش سوسو میزنه که بالاخره دل خدا برام به رحم میاد و خواستم رو میگیرم، اما امان از زمانی که خدا چیزی رو که داده بخواد پس بگیره، اون وقته که دیگه اوضاع سخت میشه. یک کم توکل کردن سخت تر میشه، چراشو نمیدونم اما انگار امید آدم دیگه کارایی قبلو نداره...

اما مهم نیست. من از امروز مجبورم روی یک تخت چوبی بخوابم و نه به آسمون بلکه به سقف گچی اتاق نگاه کنم، با وجود خسته نبودن به زور بخوابمو با وجود کسل بودن زندگی کنم. گاهی که پشتم درد میگیره ازین رو به اون رو بشم و نهایتش برای رفع حاجت از جام بلند شم. نمازمو تو تخت بخونم و با همه اینها امیدوار باشم. امیدوار به رحمت خدای منان، امیدوار باشم که خواست خدا بر اجابت دعامه و بقیه این سختی ها فقط امتحان لیاقت من برای داشتن آرزوم.

نمیخوام زیاد به برعکسش فکر کنم. فقط و فقط یک بار... اگر هم خواست خدا بر این باشه که با همه این سختی ها باز هم به آرزوم نرسم... فبها... نباید به آرزوم برسم. همین... به مهربای خدا ایمان دارم. پس ته تهش هر اتفاقی که بیفته، اون بهترین اتفاق ممکن برای منه. امیدوارم این بار مصداق آیه شریفه نباشم که چه بسا چیزی رو خوب میپندارید و برای شما بد است...

روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی

آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا


پس خدایا به امید تو...



نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 12 تیر 1396-02:13 ق.ظ

نویسنده :هدی

صبار شکور

بعضی روزها تو زندگی خیلی عجیبه. اونقدر متفاوتی که از خودت بیگانه میشی. دلت میخواد فریاد بزنی، دلت میخواد بد باشی، دلت میخواد خودت نباشی،فکرهای منفی کنی،با آدمها،توی ذهنت دعوا کنی و ... خلاصه هیچ جوری آروم نمیشی.

امروز زندگی من از همون روزها بود

روزهای بی تابی

نه به پوچی رسیده بودم و نه افسرده بودم. فقط میترسیدم خییییلی زیاد میترسیدم. از فردای دنیا. از روزی که امروز نیست.از ترس از دست دادن داشته هام. از ترس مورد امتحان بودن... خدایا من ازین امتحانت میترسم. به کی قسمتون بدم که دیگه دوباره طاقت این امتحان تکراریو ندارم

میخواین بهم ثابت کنین طاقتش رو دارم؟

میخواین بهم بگین امتحان میکنم و میبینی که زندگی ادامه داره؟

بعله زندگی جریان داره. و ما تسلیم امر خدای مهربانتر از مادریم...

اما کاش خدای مهربان تر از مادر کمی امتحانهاش رو آسونتر میگرفت...

کاش رحمی به ضعیفیمون میکرد

خدایا با شمام

من از فردام میترسم

مگه جایی برای فرار جز در آغوش شما هست؟

خدایا من از خودتون به خودتون پناه میبرم.

پناهم میدین؟

کاش این شب لعنتی تموم شه. کاش این روزهای ترس و اضطراب تموم شه. کاش چشمهام رو ببندم و یکهو برم و برسم به روز آخر

کاش میشد دنیا جای بهتری بود...

کاش هیچ اثری از خوف نبود

کاش فقط رجا بود....

گاهی آدم با نوشتن آروم میشه ولی گاهی هیچ درگاهی برای آروم شدن نیست.

خدایا نذار ناامیدی بیاد تو خونم....

*********

بعد از نوشتن این متن نشستم و دست و دل نوشته های چاضایی رو خوندم...

متعجبم... و آروم

برام دعا کنین



نظرات() 

تاریخ:جمعه 1 اردیبهشت 1396-01:47 ق.ظ

نویسنده :مهری

تو بی من

نمیدونم چی عوض شده من؟ یا دنیا؟یا درسهایی که اموختم؟،شاید زندگی هم نظام قدیم نظام جدید داره،احساس میکنم درسای نظام قدیمو خوندم و نشستم سر امتحان نظام جدید،عنوانا همون عنواناس ولی محتواش انقدددددددر فرق میکنه که من هیچی بلد نیستم،نمیدونم چیکار باید بکنم،اصلا دیگه داده ای تو ذهنم وجود نداره که بر اساسش بتونم تصمیم بگیرم،یک زمانایی هست که میدونی چی درسته چی غلط،دلت میخواد بری سراغ درسته و زمانایی که غلطه رو انتخاب میکنی ناراحت میشی و خودتو سرزنش میکنی و تصمیم اکید میگیری که دیگه انتخابش نکنی،حتی اگر این کارو نکنی هم حداقل میدونی با خودت و زندگی و راه هاش چند چندی

ولی یک زمانایی اصلا دیگه نمیدونی اینی که انتخاب کردی کدوم وریه؟خوبه یا بد؟درسته یا غلط؟اونوقته که دلت میخواد بشینی یک گوشه دنجو بگی خدایا بازم کم اوردم انقددددددر که دیگه حتی دلم تقلب هم نمیخواد،فقط دلم میخواد مثل یک عروسک خیمه شب بازی باشم تو دستای قدرتمند تو،و تو حرکتم بدی و تو نقشم بازیم بدی،دیگه اختیار رو نمیخوام همونی که منو اشرف مخلوقاتت کرده،اصلا از هرچی اختیاره بدم اومده،از هرچی انتخابه میترسم،هیچکدومشو نمیخوام،فقط میدونم میخوام داشته باشمت،میخوام همیشه باشی تو همه لحظه های من،تو تک تک دقایقم،فقط میدونم دنیام بدون تو نه چیز زیاد،که همه چیزو کم داره...
دوستت دارم خدای بزرگ ومهربونم و تا زمانی که اذن بودن و هست دادی بهم،تا روزهای جاودانگی بعد از مرگ،تو تمام بودن هام تو جهان های هستی تو،بدجور تکیه کردم به مهربونی و رحمتت حتی اگر تو قعر عذاب و جهنم دوری از تو باشم.


نظرات() 
نوع مطلب : دست و دل نوشته! 



  • تعداد صفحات :22
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic